+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 19:47 توسط جواد |
با سقوط دستای ما در تنم چیزی فرو ریخت هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه آویخت ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعمید بی توباید مرد و پژمرد زیر خاک باغچه پوسید فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش من فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری من تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببارم من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش من فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری من ...............................
+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 17:7 توسط جواد |
حالم خوش نیست صدایی از درونم می شنوم.گویی فرهاد است که بر بیستون قلبم تیشه می زند. می شنوی؟ این صدای ضربان قلبم نیست.این صدای طغیان خون من است که بی پروا نامت را بر دیواره قلبم حک می کند. و گوشهایم در عطش صدای تو زنگ می زند. و در پرده ذهنم کلمه فاصله می رقصد. چه درد آور است وقتی که حتی باد قاصدکی که آن را بوسیده ام را در میان موهای تو رها نمی کند. هر شب که آسمان سفره رنگارنگ خویش را می گستراند من به ماه حسودی می کنم زیرا بی گمان از روشنی چشمان توست که ماه در چهره من می درخشد. کاش تمامی روشنی چشمانت نصیب چشمان من می شد.....
+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 0:11 توسط جواد |
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس میکنم که شدم مبتلای تو برگرد وهرچقدر دلت خواست بد بگو دل میدهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرمتر شود بی فایده است این همه دوری فدای تو دریای من به ابر سپرده ام بیاورد یک آسمان بهانه باران برای تو ناقابل است بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:19 توسط جواد |
از این پس در وسعت بی پایان صداها فقط سکوت را جستجو میکنم.سکوتی که هیچ صدایی قدرت شکستنش را نداشته باشد. تا در آن سکوت با خیال راحت به صدایی که وسعت ذهنم را ازآن خویش کرده است گوش فرا دهم. طنینی که با صدای ضربان قلبم آمیخته است برای ویرانی من. طنینی که شوق مرا برای ویران شدن می افزاید. طنین عشق.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 17:0 توسط جواد |
از مراجعه به منابع موجود تاريخى چنين برمىآيد که کلمهٔ «اسپاران» بطلميوس ، «سپاهان» پهلوى و «اصبهان» عرب و «اصفهان» امروز لفظى قديمى است و به احتمال قريب به يقين کلمهاى پهلوى است و ريشهٔ قديمىتر از پهلوى آن مکشوف نيست. در عهد اشکانيان ، اصفهان مرکز و پايتخت يکى از ايالتهاى وسيعى بود که تحت فرمان ملوک اشکانى قرار داشت. در دورهٔ ساسانيان ، اصفهان محل سکونت و قلمرو و نفوذ «اسپوهران» يا اعضاى هفت خانوادهٔ بزرگ ايرانى که مشاغل عمده و مناصب سلطنتى در اختيار داشتند ، بود. همچنين در اين دوره اصفهان به عنوان مرکز تجمع سپاه و به منزلهٔ دژ مستحکمى به شمار مىرفت. شايد به همين علت بود که يزدگرد سوم پس از شکست از اعراب مدتى در اصفهان به سر برد. شهر اصفهان پس از نبردى که بين سردار ايرانى و سردار عرب درگرفت ، با کشته شدن سردار ايرانى در محل رُستاقالشيخ به تصرف اعراب درآمد. مورخين بصره ، فتح اصفهان را در سال ۲۳ هجرى ثبت کردهاند. بعد از اسلام ، اصفهان مانند ديگر شهرهاى ايران تا اوايل قرن چهارم تحت سلطهٔ اعراب بود و در زمان منصور خليفهٔ عباسى ، مورد توجه قرار گرفت و به حاکم اين شهر دستور داده شد که در عمران و آبادانى آن بکوشد. به همين منظور در دهکدهٔ خشينان (احمدآباد فعلي) قصرى عالى بنا گرديد و بارويى به دور شهر کشيده شد و خشينان به يهوديه متصل گشت. شهر اصفهان در قرون اوليهٔ اسلامى از دو قسمت جِى و يهوديه تشکيل مىشد. جِى در قسمت شرق اصفهان و جوباره (يهوديه) در قسمت ديگر شهر قرار داشت. در سال ۳۱۹ هـ.ق مردآويج زيارى اصفهان را متصرف شد و آن را به پايتختى برگزيد و جشن سده را هر چه باشکوهتر در اين شهر برپا کرد. در سال ۳۲۷ هـ.ق اين شهر به تصرف رکنالدولهٔ ديلمى درآمد و آن را به پايتختى انتخاب کرد. بعد از آن شهر اصفهان رونق خود را بازيافت و مرکز تجمع علما و شعرا شد. در سال ۴۴۳ هـ.ق اصفهان به دست طغرل پادشاه سلجوقى فتح شد. در اين زمان عمارات مساجد و کوشکهاى متعددى در شهر بنا گرديد. در زمان ملکشاه سلجوقى ، اصفهان بار ديگر به پايتختى انتخاب شد و دوران طلايى ديگرى را آغاز نمود. در اين دوره اصفهان از آبادترين و مهمترين شهرهاى دنيا به شمار مىآمد. بعد از ملکشاه سلجوقى ، جانشينان او در اصفهان مستقر شدند. اين شهر تا سال ۶۳۳ هـ.ق در امان بود. در زمان حملهٔ مغولها سلطان جلالالدين خوارزمشاه اصفهان را مرکز تجمع سپاه خويش قرار داد. فتح اصفهان به علت حصار مستحکم آن ، مدتها طول کشيد و سرانجام با خيانت شافعيان که در اختلاف با حنفيان دروازههاى شهر را بر روى سپاهيان مغول گشوده بودند ، شهر سقوط کرد و مغولها به قتلعام ساکنين شهر پرداختند. اين شهر در سال ۶۳۹ هـ.ق تحت سلطهٔ مغولها قرار گرفت. پس از بازگشت سپاه مغول ، شهر اصفهان مجدداً رونق يافت و قسمتى از آبادى و عمران گذشتهٔ خود را به دست آورد ، تا اين که مورد تاخت و تاز سپاهيان تيمور قرار گرفت. حملات تيمورلنگ ضررهاى جبرانناپذيرى بر اصفهان وارد کرد. معروف است که پس از آن که عدهاى از اهالى شهر سر به شورش برداشتند ، تيمور براى سرکوبى آنها فرمان قتلعام صادر کرد. بعد از حملات مغول و تيمور ، اصفهان به علت موقعيت جغرافيايى مناسب ، دوباره رونق يافت؛ در زمان حکومت صفويان توسعهٔ فراوانى پيدا کرد و بر جمعيت آن نيز افزوده شد. شاهعباس صفوى اين شهر را تصرف و يک سال در آن سکونت کرد. دوران شکوفايى دوبارهٔ اصفهان با انتخاب اين شهر به عنوان پايتخت در زمان شاهعباس در سال ۱۰۰۰ هـ.ق آغاز شد. علت انتخاب اصفهان به عنوان پايتخت را بايد در دورى از قلمروهاى دولت عثمانى در دورهٔ جنگهاى ايران و عثمانى پىجويى کرد. اين انتقالِ انديشيده ، به دليل موقعيت ممتاز جغرافيايى و ژئوپوليتيکى اصفهان و قرار گرفتن آن در قلب ايران و دورى از مرزهاى سياسيِ خطرآفرين بود. در اين دوره ، قسمت مرکزى شهر کشش و توانايى برآوردن نيازهاى سياسى ، اقتصادى و فرهنگى جديد را نداشت. در جنوب ميدان قديم و در محل باغ بزرگ نقش جهان که يادگار سلاجقه بود ، مرکز جديدى ايجاد گرديد. فعاليت اقتصادى شهر (بازار) با يک شبکه به مرکز قديمى شهر ارتباط يافت تا ضمن حفظ فعاليت نسبى بخش قديمى شهر ، اهم فعاليتها را به سوى خود جذب نمايد. علاوه بر اين ، ميدان شاهعباس و دو محلهٔ ديگر به نامهاى عباسآباد يا تبريزىها (جهت اسکان تجار تبريزيِ همراه شاهعباس) و جلفا (براى اقامت ارامنهٔ جلفاى ارس که به منظور توسعهٔ تجارت خارجى ايران ، به اصفهان کوچانده شده بودند) ايجاد شد. اين دو محله به وسيلهٔ چهارباغ و پل اللّهوردىخان (سى و سه پل) به ديگر قسمتهاى شهر متصل گرديد. پس از شاهعباس ، جانشينان او نيز به توسعهٔ شهر ادامه دادند. علاوه بر توسعهٔ قسمتهاى شمالى شهر ، دو واحد مهم مسکونى در جنوب رودخانه به وجود آوردند: يکى کاخ و باغهاى سعادتآباد که در زمان شاهعباس ثانى احداث شد ، و ديگرى شهرک فرحآباد که در جنوب غربى شهر و در زمان شاه سلطان حسين ايجاد گرديد ، و به وسيلهٔ پل مارنان به شهر اصلى وصل شد. سقوط شهر اصفهان و انقراض سلسلهٔ صفويه که پس از ۶ ماه محاصره به دست محمود افغان انجام گرفت ، بر روند توسعهٔ شهر اصفهان در عصر صفوى نقطهٔ پايانى گذاشت و شهر اصفهان دچار يک دورهٔ انحطاط شد. افاغنه براى تقويت بنيانهاى حکومت خود ، مرکز شهر را که قسمت اعظم بازار و کليهٔ کاخهاى صفويه و مساجد بزرگ را در بر داشت ، با ايجاد بارو محصور کردند. شهر اصفهان در آن عصر دو حصار تودرتو داشت که حصار داخلى به نام باروى اشرفى يا افاغنه معروف بود. در دوران زنديه و قاجاريه پايتخت کشور به شيراز و تهران انتقال يافت. در دورهٔ افشاريه ، شهر اصفهان رونقى دوباره يافت؛ ولى در عهد قاجاريه به علت انتقال پايتخت به تهران و حاکم شدن ظلالسلطان پسر ناصرالدينشاه بر اصفهان (۱۲۷۱ هـ.ق) انحطاط دوبارهٔ شهر اصفهان آغاز شد. معروف است که ظلالسلطان پسر ناصرالدينشاه زمين و مصالح آثار تاريخى شهر را به مردم مىفروخت و مىخواست به هر ترتيبى که شده ، مخارج قشون خود را که از واحدهاى بسيار قوى و منظم کشور بود ، تأمين کند. از ويژگىهاى اقتصادى شهر اصفهان در دورهٔ قاجار ، درآمد ناچيز زمين و عدم امنيت ملاکين بود. در دورهٔ پهلوى با توجه به شرايط تاريخى و جغرافيايى ، شهر اصفهان مورد توجه قرار گرفت؛ در بازسازى آثار تاريخى آن کوششهايى به عمل آمد و توسعهٔ صنعتى شهر و منطقهٔ اصفهان آغاز شد. در طى دو دههٔ اخير شهر اصفهان توسعهٔ فراوانى يافته و نوسازىهاى جالب توجهى در آن صورت گرفته است. اصفهان امروز يکى از شهرهاى بزرگ و سياحتى ايران و جهان .است
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 19:8 توسط جواد |
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی ست چه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قله های مه آلود محو و رویایی ست چگونه وصف کنم هیئت نجیب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی ست تو از معابد مشرق زمین عظیم تری کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم شکوهمند تر از مرغکان دریایی ست شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم که خوابناک تر از عطر های صحرایی ست مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغ ترین مبحث شناسایی ست پناه غربت غمناک دستهایی باش که دردناکترین ساقه های تنهایی ست
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 23:43 توسط جواد |
در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم
گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم
در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم
تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم
اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما
خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم
من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم
بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم
مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 17:18 توسط جواد |
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل بود بریدن خواهم شوم به بستان چون غنچه با دل تنگ و آنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه منصور یا رب به یادش آور درویش پروریدن
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:21 توسط جواد |
بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:24 توسط جواد |